♥خدايا! عاشقان را با غم عشق آشنا كن♥
می خوام با تو باشم.... بتونم به چشمات عشقو نشون بدم... بذار بهت بگم دوست دارم.... کاشکی میدونستی دیگه طاقت ندارم.... نرو دل من طاقت دوری نداره.... آخه دل من طاقت دوری نداره.. زيرا امروز همه چيز نوع ديگراست حتي تو. اينگونه نگاهم نکن.راست مي گويم تو نيزنوع ديگر شده اي نه چون هميشه..... چقدر در نگاهت حرف نهفته هست...مرا که مي شناسي حاجتم به سخن نيست... حتي لحن شيرين کلامت هم نيز نوع ديگريست.... کاش همان حرف زدنهاي عادي مرا دوست داشتي.اما انگار نه.خوشت نيامد... دل تو سخت پسند است...تو بگو چگونه بگويم؟؟؟؟ مي خواهي حرفهايم رابر روي سنگ حک کنم؟؟؟...سنگ که ياراي مقاومت ندارد… مي خواهي حرفهايم را فرياد کنم تا گوش فلک کر شود؟؟؟ ديگر نمي دانم چه بگويم جز اينکه ...
دوباره تنها شده ام دوباره دلم هوای تو را کرده خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم. به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم. دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟ در آواز شب اويز هاي عاشق؟ در چشمان يک عاشق مضطرب؟ در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟ دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم. و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي. اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم. کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم. مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند. مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود. مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو هديه نشود. دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم. دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد. دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم. دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود. دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته. دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت، و دوباره من و يک دنيا خاطره... يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتي : به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي...
آسمان بی تو سیاه است
ابرها بی تو می گریند تا به کدامین سحر
از پشت پنجره های باران زده
چشم به کوچه های غربت
که گویی هرگز انتهایی ندارند خیره شوم...
چشم هایم دیگر رنگ و رویی ندارند
کوچه های بی انتهای غربت
از انبوه اشک هایم
به دریاچه ی آرزوهای گم شده تبدیل شده اند دریاچه ای که پر از آرزوهای غرق شده است... تا به کدامین سحر
با اشک چشمانم
که پر از اندوه جدایی است
دریاچه های غربت را سیراب کنم... بریده ام از غم سال ها انتظار
بریده ام از آوردن خاطراتت فقط با چشمانی بسته و اشک آلود... دیگر ستاره هایم در آسمان آرزوهایم
برایم چشمک نمی زنند گویی آنها نیز از پس سال ها انتظار
به خوابی ابدی فرو رفته اند...
دیگر بس است... بیا ستاره شب های من...
دست هایت را به من بسپار...
در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد... وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی يكي بود يكي نبود... اون كه بود تو بودي... اون كه تو قلبت نبود من بود م
يكي داشت يكي نداشت...
اون كه داشت تو بودي... اون كه جز تو كسي و نداشت من بودم يكي خواست يكي نخواست... اون كه خواست تو بودي... اون كه نخواست از تو جدا بشه من بودم يكي رفت يكي نرفت...
اون كه رفت تو بودي...
اوني كه جز تو دنبال كسي نرفت من بودم يكي گفت يكي نگفت... اوني كه نگفت تو بودي... اوني كه گفت دوست دارم من بودم ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود ! یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست. همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود … برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان “با هم بودن و با هم ساختن” نمی گنجد؟ و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود … همه با هم بودند. و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم. از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست. انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما. و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن. و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم. هنر “بودن یکی و نبودن دیگری” !!!
روی دلای آدما هرگز حسابی وا نکن
از در نشد از پنجره زوری خودت رو جا نکن
آدمکای شهر ما بازیگرایی قابلن وقتش بشه یواشکی رو قلب هم پا میذارن
تو قتلگاه آرزو آدم کشی زرنگیه
شیطونک مغزای ما دلداده دو رنگیه
دلخوشی های الکی،وعده های دروغکی آدمکای شب زده قلبا رو ویرون میکنن
دل ستاره منو از زندگی خون میکنن
ستاره ها لحظه هارو با تنهایی رنگ میزنن
به بخت هر ستاره ای آدمکا چنگ میزنن.
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ منو تو آغوشت بگیر خدا می خوام بخوابم آخه تو تنها کسی بودی که دادی جواب م
منو تو آغوشت بگیر ، می خوام برات بخونم روی زمین چه قد بده ، می خوام پیشت بمونم کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری
خسته شدماز عمری غربت و غم و اسیری کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری
تا لحظه ای وقت شریفتو واسم بذاری توی آغوش تو آرامش محضه
منو با خودت ببر حتی یک لحظه
بغلم کن، منو بردار ، ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور
بود بر شاخه هایم آخرین برگ تو پنداری که شب چشمم به خواب است
ندانی این جزیره غرق آبست
به حال گریه می خوانم خدا را
به حال دوست می جویم شما را زبس دل سوی مردم کرده ام من
در این دنیا تو را گم کرده ام من مرا در عاشقی بی تاب کردی کجا هستی دلم را آب کردی
نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست
که پیش روی ما غمگین حصاریست
بود روز تو برای ما شب تار
صدایت می رسد از پشت دیوار
کلام نازنینت مهر جوش است
صدایت در لطافت چون سروش است
بدا ، روز و شب ما هم یکی نيست
شب ما بهر تو همگام روز است به وقت صبح تو ما را شب آید در آن هنگامه جانم بر لب آید
کویرم من، تو گلشن باش ای یار به تاریکی تو روشن بــاش ای یار بازهم احساس کرده اي که شايد من هستم تو را به جاي همه ي کساني که نشناخته ام دوست ميدارم منو ببخش اگه بازم خطا كردم مرگ من روزی فرا خواهد رسید: در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید: روزی از این تلخ و شیرین روزها روزی پوچ همچون روزهای دیگر سایه ای از امروز ها.دیروز ها!!! دیدگانم همچون دالان های تار گونه های همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزم آرام روی دفترم دست هایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله میزد خون شعر خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل بر روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یک سو می روند پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند روی کاغذ ها و دفتر های من... بعد ها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ گور من می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ
چشمهایی خیس عشق تنها تو را دارم و اين تمام سهم من از اين منزل ممكن است مي گويند وقتي مصيبت ماه از حد تاريكترين شب بي باور بگذرد ديگر هيچ ستاره اي بر مزار سپيده دم گريه نخواهد كرد دروغ مي گويند من صداي پاي تو را ميشناسم عطر آلوده به آواز روز را ميشناسم پس پندار پرده پوش هنوز ميشناسم بگذار مصيبت ماه از حد هر ظلمتي كه ميخواهد بگذرد تا تو تمام سهم من از اين منزل ممكني كوه و جاده و دريا چيست دريا و دشنام كلمه كدام است دوستت دارم همچون باران تشنه به ني به بوي خاك و به عيش دي خوشا به عين و خوشا به شين و خوشا به قاف عشق دوستت دارم فقط همين . . . به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟ سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم مي روم شايد فراموشت کنم ... با فراموشي هم آغوشت کنم مي روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب ديدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما مي روي ... آرزو دارم ولي عاشق شوي آرزو دارم بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد را




تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم ...
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا....
حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نیگاش کنی
به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه
فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه
به خاطر اون می زنی قید تموم دنیا رو
خیلی چیزا رو می شکونی تا دل اونونشکنی
حاضری بگذری از دوستای امروز و قدیم
اما صداشو بشنوی شب از میون دو تاسیم
حاضری قلب تو باشه پیش چشای اون گرو
فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت بگه برووووو
حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی
حسابتو؛ حسابی از مردم شهر جداکنی
حاضری حرف قانونو ساده بذاری زیر پات
به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب با وفات
وقتی بشینه به دلت از همه دنیا می گذری
تولد دوبارته اسمشو وقتی می بری
حاضری جونتو بدی یه خار توی دستاش نره
حتی یه ذره گرد و خاک تو معبد چشاش نره
حاضری مسخرت کنن تمام آدمای شهر
اما نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر
حاضری که به خاطر خواستن اون دیوونه شی
رو دست مجنون بزنی با غصه ها همخونه شی
حاضری مردم همشون تو رو با دست نشون بدن
دیوونه های دوره گرد واسه تو دست تکون بدن
حاضری که بگذری از شهرت و اسم و آبروت
مهم نباشه که کسی نخواد بشینه رو به روت
وقتی کسی تو قلبته یه چیز قیمتی داره
دیگه به چشمت نمی یاد اگر که ثروتی داره
حاضری بشنوی... حتی اگه سرزنشه
به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه
حاضری هر روز سر اون با ادما دعوا کنی
غرور تو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی
حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی
پشت سرت هر چی می گن چیزی نگی گوش بکنی
حاضری هر چی که داری بیان و از تو بگیرن
پرنده های شهرتون دونه به دونه... نمیرن
حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس
وقتی کسی رو دوس داری معنی نمی ده دیگه ترس
وقتی کسی رو دوس داری صاحب کلی ثروتی
نذار از دستت بره این گنج خیلی قیمتی
من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها
نه برده ی حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها
تو این دو روز زندگی شبیه من فراوونه
یه لحظه چشمات و ببند. . . گذشتن از من آسونه

عاشقش بودم عاشقم نبود


و چه خودخواهانه
تنهايي عاشقي ميکني
و من چه مظلومانه عشق را سکوت ميکنم
به سادگي يک رهگذر
عشق مي ورزي
سخن شيرين ميگويي
ولي فردا راهت را گم ميکني
و هر روز پنجره را باز ميکنم
به آسمان مينگرم
گاهي خورشيد را ميبينم
و شايد تورا
حتي نميدانم خانه ات کجاست
به روي همه در باز ميکني
و با نگاهي و لبخندي دررا ميبندي
تو آمدي عاشق باشي ولي رفتن را خود بمن آموختي
تو آمدي به ديدارم که تا هروقت دلت خواست مرا ببيند
ولي دلت دروغ ميگفت
چشمهايم صبور شده اند
وقتي که باور کردند چشمهايت باور کردني نيست
در فصل بهار سال نو در خانه تکانيه دلت
عشق کهنه شعرهايم را دور بريز
ديوار فاصله ها بسيار بلند است
و من هرروز صدايت ميکنم
در شلوغي ايستگاه دلت
صدايم را نميشنوي
دلم اول آشنايي غربت را فهميد
و به روياها رفت و اين حادثه نهان شد
بيصدا شد
و غريبانه فراموش شد
تو را به خاطر عطر نان گرم دوست ميدارم
براي برفي که آب ميشود دوست ميدارم
تو را براي دوست داشتن دوست ميدارم
تو را به جاي همه ي کساني که دوست نداشته ام دوست ميدارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست ميدارم
براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت
لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست ميدارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست ميدارم
براي پشت کردن به آرزوهاي محال
به خاطر نابودي توهم و خيال دوست ميدارم
تو را بي آنکه دوستم بداري دوست ميدارم
تو را براي دوست داشتن دوست ميدارم
تو را به خاطر دود لاله هاي وحشي
به خاطر گونه ي زرين آفتاب گردان
براي بنفشي بنفشه ها دوست ميدارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست ميدارم
تو را به جاي همه ي کساني که نديده ام دوست ميدارم
تو را براي لبخند تلخ لحظه ها پرواز شيرين خاطره ها دوست ميدارم
تو را به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست ميدارم
اندازه ي قطرات باران اندازه ي ستاره هاي آسمان دوست ميدارم
تو را اندازه ي خودت ، اندازه ي آن قلب پاکت دوست ميدارم
تو را براي دوست داشتن دوست ميدارم

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...
دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر
بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.
می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.
به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.
نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...
تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...
حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!
و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.
لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...
همين كه ميخوام حرف دلم رو با تو بگم ميري
آره ميدونم بد بوده كارم اينجوري دلگيري
ميشه منو تو ببخشي ميشه نگي ميخواي ازم جدا شي
ميشه ببخشي و بگذري عشق من
ميشه فراموشت بشه گناهم
ميشه نگاه كني به اشك و حالم
هنوزم از همه بهتري عشق من
منو ببخش اگر بچگي كردم
بزار دستاتو تو درستاي سردم
منو ببخش ميدونم اشتباه كردم
منو ببخش اگر از تو بريدم
اگه شكستي هيچي نديدم
منو ببخش اگر بازم خطا كردم
منو ببخش اگر بچگي كردم
بزار دستاتو تو درستاي سردم
منو ببخش ميدونم اشتباه كردم
تو كه هميشه سنگ صبور اين دل تنهايي
اگه نباشي دنيا تمومه ديگه چه دنيايي
ميدوني چيه ديونگي بسه
غرور چشممو غمت شكسته
نگاهتو برندار از تو نگاه من
اگه ميشه بزار پيشت بشينم
پشيمونم عزيز نازنينم
بيا ببخش دوباره بي گناه من
منو ببخش اگه ديونه بودم
تو كه ميترسيدي خونه نبودم
اگه تو پاكي همش گناه كردم
منو ببخش هنوز اگه ميتوني
اگه مثل قديما مهربوني
منو ببخش عزيزم اشتباه كردم
منو ببخش اگر بچگي كردم
بزار دستاتو تو درستاي سردم
منو ببخش اگه من اشتباه كردم
منو ببخش اگه از تو بريدم
اگه شكستيو هيچي نديدم 
شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افروز مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ بر آرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است.

دستهایی در ادامه ی توسبز
یک سبد ترانه
یک دریچه صبح
یک بغل غزل برای زندگی
این تمام حاصلم برای توست .
شعری دارم از نگاه تو زلال
شوقی دارم از هوای تو لطیف
حسی دارم از تبسم تو خوب
این تمام باورم برای توست.
شاعرا نه تر بخوانمت ..........؟
ای به چشم.
ناخدا ترین خدای قلب من!
ساحلم به نام توست


| Design By : Pichak |


